مهدي موعود؛ نداي عدالت در هجوم ظلمت
هفته ي پيشين وقتي جاده هاي منتهي به خانه را مي پيمودم، بوي ديگري به مشامم رسيد. احساس كردم خبري در راه است. راه ها را آب زده بودند، جاده ها رنگي شده بود، صداهاي ديگري به گوش مي رسيد كه خبر از يك بشارت تازه بود. بشارت آمدن كسي كه خرم دلان شهر از آن آگاه شده بودند. ايستگاههاي صلواتي در گوشه هاي شهر به توزيع شير و شربت مشغول بودند و همه جا حكايت از اين داشت كه امروز تاريخ خاصي در تقويم حيات بشر است.
رسانه ها رنگ ديگري گرفته بودند و زنگ ديگري مي نواختند. درگوشه ي از شهر شاعران منتظر گردهم آمده بودند و براي كسي مي سردوند. نغمه ي زندگي جان بخش و روح افزا شده بود.
آري! آن روز نيمه ي شعبان بود. روز آمدن آخرين حجت حق در روي زمين و روز پاگذاشتن نوگل عدالت پرور گيتي از دامان پاك نرجس. اين خبر، باعث گلپاشي شهر و ديار كابل شده بود و در و ديوار آن، حكايت از اين داشت كه واقعيت ظهور يك منجي عدالت گستر در جهان هستي، حتمي و قابل تحقق است.
نيمه ي شعبان ياد آور يك خاطره ي جاودانه در صفحه ي تاريخ است. خاطره ي كه هرگز از حافظه ي تاريخ انسان فراموش نشده و با گذشت هر سال ابعاد ناپيداي آن شكوفا تر مي شود.
اين روز آبستن يك رويداد مهم در تاريخ حيات انسان است كه بيانگر يك حقيقت شيرين مي باشد. امسال اما جلوه ي اين حقيقت بيشتر نمايان شد. در شهري كه هزاران ناهنجاري ها و مشكلهای زندگي همه را سرگرم نگه داشته است. در جغرافيايي كه از همه جا بوي سياست سياه و نفرين شده به مشام مي رسد، در نقطه ي كه الفباي آن با بغض و كينه و عداوت نوشته شده است؛ در نيمه ي شعبان اما رنگ ديگري داشت. اين روز فضاي شهر گلباران شده و از هرگوشه و كنار آن صداي يا مهدي (عج) بلند بود. اين ندا حكايت از اين داشت كه قبول واقعيت ظهور توسط تمام اديان جهاني يك امر دروني در نهاد هر انسان عدالت جو و داد خواه است.
همه ساله تاريخ به همين سان از اين روز عبور نموده و رد پاي خويش را با شعف و شوق در اين روز برجا مي گذارد. نيمه ي شعبان فرا مي رسد و شهر و ديار جامه ي ديگر مي پوشد.
شعبان به پيشواز مهماني خداوند رفته و فرياد عدالت را از سراسر گيتي به گوش انسان مي رساند. انساني كه تشنه ي عدالت بوده و منتظر افطار فكرهاي خسته از استبدادش با شربت عدالت است. نيمه ي شعبان طلوع همان مهتابي است كه با فراز آمدن دوباره ي وي از پس پرده هاي غيبت، نغمه ي دادگري در جهان نواخته مي شود.
تحقق اين حقيقت فراگير و همگاني را در هفته ي پيشين به خوبي مي توان احساس نمود. هفته ي كه در هرگوشه ي شهر و هر نقطه ي دنيا خبر آمدن او از زبان رسانه هاي دلدادگان عدالت به روايت گرفته شده بود.
گستراندن سايه ي اين خبر در سطح شهر و ديار حاكي از اين بود كه در نهايت تمام پديده هاي جهان به يك روشنايي ختم مي شود و آن همانا ظهور حجت حق و عدالت گستر گيتي است.
او مرزبان انديشه هاي انساني است و پاسبان افكار سپيد در سايه سار ستم هاي نارواست.
هر كسي كه چنين فكري را در سر دارد و هواي كوي يار عدالت گستر را در سر مي پروراند مي بايد خويشتن را با شميم جان بخش نيمه ي شعبان معطر سازد. دل سپردن به اين هواي تازه، حضور سبز انسان در بستر هستي را نيازمند است. در واقع مومنان دلداده به اين حقيقت روشن، خود عاملان تحقق عدالت در بستر حيات انسان است. چرا كه او دوستدار انساني است كه از انتظار تنها نشستن در سايه سار ستم را نفهيمده است؛ بل درك او از انتظار كوشش براي تحقق عدالت و پايه ريزي دادگري در دنياي پر از ظلم و ستم است. منتظران واقعي حضرت مهدي كساني اند كه در پي اجرايي ساختن جهاني عاري از جور و جبر و استبداد و خفقان است.
شهر كابل در هفته ي پيش، فرياد گر همين نداي غيبي از هرگوشه اش بود. صداي بلند شده در نقطه هاي مختلف شهر حاكي از آن بود كه مردم هرچند در سياه چال روزگار دچار حوادث ناگواري گردند، بازهم به نقطه ي عطفي در تاريخ زندگي انسان اميدوار است. جوش و خروش بوجود آمده در فضاي زندگي در آستانه ي نيمه ي شعبان بشارت غيبي از درون انسان تشنه ي عدالت را مي داد. پيرمردي كه با عصاي چوبين خويش شربت اهدايي ايستگاه صلواتي را به قصد شفا مي نوشيد و براي تعجيل در ظهور آقا امام زمان (عج) صلوات مي فرستاد، پسربچه یي كه همرا با پدرش فاصله ي را پيموده و به شوق نوشيدن يك گيلاس شربت از فلسفه ي اين روز جست وجو مي كرد، مادري كه به فرزندانش بشارت ظهور را مي داد و... همگي از همان سايه روشن دلچسپ و شيرين يك حقيقت در فطرت واقعي انسان پرده بر مي داشت.
به راستي كه همين هفته ي پيش بود كه بازهم شوق آمدن او به سرم زد و در ميان انبوهي از اندوه زندگي، خودم را گم كردم. وقتي صداي بلندگوهاي مسجد نداي «عجل علي ظهورك» را سرداد، نداي بي خودي در درونم پيچيد و برخود گريستم كه چقدر در هياهوي هجوم غم و اندوه روزگار از اين حقيقت غافل شده ام كه «پايان شب سيه سپيدي است.» و همين هفته ي پيش بود كه دعا كردم او زود تر به روزگار زنگار زده ي ما سر زده و زنجير ستم را از گلوي زخم خورده مان پاره كند.
«کاندید» بیسواد با طرح سوادآموزی
(نگاهی به شعارهای تبلیغی کاندیداها)
این روزها صحنهی تبلیغات بسیار گرم است. شاید تاریخ افغانستان نظیر چنین روزی را شاهد نبوده باشد. نامزد وکیلان محترم تمام هست و بود خود را گذاشته اند بر سر این که چگونه باید به پارلمان راه پیدا کنند. از هر طریق ممکن باید سد را بشکنند. به زعم خودشان به مملکت خدمت کنند! عکس ها، تمام سرک ها، دوکان ها، دروازه های حمام و ... را پر کرده اند.
شعار ها که الی ماشاءالله! چه شعارهایی، که نه قواعد دستوری در آن رعایت شده و نه با اصل موضوع همخوانی دارد. یکی می نویسد: قسم به قلم و آن چه می نویسد! دیگری می نویسد: عدالت اجتماعی، قانونیت، رفاه، یا: دفاع از آزادی بیان، با سواد سازی جامعه و... خلاصه شاید هیچ شعار ولافی نیست که زده نشده باشد. هیچ قسم و قرآنی نیست که از آن استفاده نشده باشد. باید هم چنین می کردند؛ چرا که راهی جز این وجود ندارد. باید از روی دوش مردم بالا رفت تا به مقصد رسید. همان کسانی که شعار ضدیت با مردم سر می دادند امروزه آمده اند شعار هواداری مردم می دهند. جالب تر از همه نامزد وکیلان پیشین است. شاید کسی در پارلمان باقی نمانده باشد که در دوره دوم هم نامزد نکرده باشد. خوب آن ها مزهی بیشتری را دیده اند. از امتیازهای قبلی سودهای کلانی را برده اند. رسم افغانی این است که هرکه به چوکی رسید رها کردنی نیست تا وقتی کسی به زور پایین بیاوردش یا به مرگی خدایی دست از سر چوکی بردارد.
خوب به هرصورت سخن درشعارهای تبلیغاتی کاندیداهای محترم بود. اگر بخواهیم این شعارها را مرور کنیم نکته های بسیاری را می توانیم تذکر دهیم از جمله:
از لحاظ تخنیکی شعارها از ایجاز لازم برخوردار نیستند. درحالی مطابق قاعده معمول باید حداقل هفت کلمه باشد و نه بیشتر. برخی از شعارهایی که در پوسترها دیده می شود بیش از دو خط را در بر می گیرد. عدم رعایت ایجاز باعث می شود که زود به چشم بیننده نخورد و یا هم رهگذران به آن دقت نکنند. دوم، اطالهی بیان باعث ملالت خاطر بیننده می گردد.
رنگ وفونتی که در شعارهای تبلیغاتی استفاده گردیده معمولاً با محتوای شعار و رنگ پوستر وعکس تناسب و سازگاری ندارد. در شعاری که از آرمان های شهدا یاد شده است طبعاً باید از رنگ سرخ استفاده می گردید که با ذهنیت مردم همخوانی داشت و از سوی دیگر با رنگ پوستر نیز مطابقت می داشت. در صورتی که در این شعارها چنین نیست.
شعارهای تبلیغاتی آن قدر تکرار شده اند که هیچ کس مایل به خواندن آن ها نیست. مثلاً شعار قانونیت یا امنیت وخدمت، چیزهایی اند که چندین سال است تکرار می شود و اعتبار خود را از دست داده است. دیگر مردم فریب این نوع شعارها را نمی خورند. وکیلان قبلی نیز این شعارها را داده بودند، ولی دیدیم که چه کردند!
شعارها جنبهی عمومی وملی دارند؛ لیکن عملاً دیده می شود که رفتار کاندیداها برخلاف شعارهای شان است. کم تر وکیلی را می توان یافت که شعار خود را براساس عمل خود ساخته باشد. شعار عدالت اجتماعی شعار فریبنده است. شعار خدمت به تمام مردم نیز همین طور. شعار منافع ملی از دیگر شعارهای تو خالی است که بر آن تاکید می شود. این شعارها را وکیلان پیشین نیز داده بودنده. میهن دوستی ودفاع از ارزش های اسلامی و انسانی شعارهای دیگری برخی از کاندیداها است که اعتبار خود را در میان مردم از دست داده است.
متاسفانه بسیاری از کاندیداها از مفاهیمی که در شعارهای شان یاد آور می شوند هیچ گونه آگاهی ندارند. مثلا همین عدالت، قانون، منافع ملی، هویت ملی، و... از این دست مفاهیم آن قدر در شعارها تکرار گردیده که دیگر ملالت بار شده است. اگر به عنوان نمونه بیاییم تعریف این مفاهیم را از بسیاری از کاندیداها پرسان کنیم نمی دانند که این مفاهیم دارای چه تعریف و ابعادی است و چه کارکرد هایی دارند.
تقریباً تمام شعارها جنبهی عملی ندارند. مثلاً همین دفاع از خاک ومیهن . دفاع یعنی چه؟ منظور از دفاع در این جا چیست؟ دفاع به چه قیمتی؟ نسبت میان دفاع ملی ومصالح ومنافع ملی چیست؟ یا موضوع عدالت اجتماعی؛ این عدالت اجتماعی آیا امکان عملی دارد؟ عدالت اجتماعی در شریعت با وجود مسایل حقوق بشری امکان عمل پیدا می کند؟ افغانستان قرن هاست که در بی عدالتی به سر برده است آیا یک شبه می شود به عدالت اجتماعی برسد؟ و هکذا قانون. بسیاری از کاندیداها شاید یک بار هم قانون اساسی را نخوانده اند. بسیاری از مفاهیم قانون را بلد نیستند. چه رسد به مردم! پس سخن گفتن از قانون چه معنا می تواند داشته باشد؟ باید ابتدا قانون تفهیم گردد سپس قانونگرایی ترویج شود.
بخشی از شعارها با اصل کار پارلمان که قانون گذاری است مطابقت ندارد. تاجایی که بعضی از کاندیداها را می شناسم، با کار و وظیفه پارلمان آشنایی ندارند. تنها به خاطر پول و شهرت یا کسب مقام، تجارت ومعاش به دنبال اخذ آرای مردم برآمده اند. از این رو شعارهایی را که انتخاب می کنند نیز برخاسته از ذهنیتهای سهل انگارانهی آن ها می باشد.
قریب به اتفاق شعارها با شخصیت فرد کاندیدا سازگاری ندارد. مثلا یک کسی که عمر خود را در حوزهی علمیه گذرانده شعاری را می دهد که هیچ تناسبی با مسایل حوزوی ندارد.
همچنین کسی که تجارت پیشه است و یا شغل دیگری داشته و یا در جهاد شرکت داشته است. یا مثلا کسی که خود از سواد بهره ای ندارد داد از سواد آموزی می زند. پس عدم تناسب شغل قبلی و شعار می تواند بر کمپاین یک کاندیدا ضربهیی وارد نماید و به نحوی اعتماد مردم را از او سلب نماید.
خلاصه این که شعارهای تبلیغی کاندیداها را می توان شخصیت علمی آن ها نیز به حساب آورد و براساس برجستگی های حرفهیی شعارها به قضاوت روی اشخاص نشست.
عابر پیاده
هر سخن جای و هر نکته مکانی دارد
در جریان هفتهی گذشته، دوبار در برنامه های خبری که اشتراک کردم، معاون اول ریاست جمهوری یکی از کسانی بود در جمع خبرنگاران سخنرانی کرد. یکی در مرکز رسانه های حکومت که از شش درک (محل سابق) به سرک وزارت خارجه در کاخ شورای وزیران همان ساختمان مرمرین تقریبا رو به روی وزارت خارجه و پهلوی صدارت عظمی انتقال یافته است.
در آن جا معاون اول (قسیم فهیم) دربارهی نیازمندی انسانها به قوانین اجتماعی و الهی صحبت کرد و اینکه در یک جامعه افراد به همدیگر نیاز دارند. گل کار به داکتر، داکتر به یک کسبه ی دیگر تا اینکه بحث به این جا رسید که در افغانستان مشکل عمده، رعایت نکردن قانون است. ایشان این را هم ذکر نمود که مردم افغانستان از هر خس و خاشاک نمی ترسند و هر کسی هم نمی تواند ارادهی مردم افغانستان را ضعیف کند و از این قبیل صحبت های به قول یک همکار نکته سنج ملایی! در حالی که در این محفل قرار بود رسما 5 تن از اعضای کمیسیون نظارت بر تطبیق قانون اساسی افغانستان به کارشان آغاز کنند.
کمیسیونی که مطابق به قانون اساسی ایجاد گردیده باید خیلی زودتر از اینها تشکیل می گردید. تازه دو تن از اعضای این کمیسیون از سوی رییس جمهور افغانستان هنوز معرفی نشده اند و صحبت های معاون اول رییس جمهور، اگرچه بی ارتباط به محفل نبود اما ارتباط چندانی را هم من نتوانستم به آن بیابم مخصوصا تعریفی که از اوضاع رو به بهبود کشور ارایه داد. به نظرم دور از وقایع جاری کشور بود. اما نکتهی کلیدی بحث ایشان تطبیق نشدن قانونی بود. من نمی دانم وقتی یکی از بزرگان دولتی ما بر این نکته پافشاری می کنند آیا در رعایت نکردن و تطبیق نشدن قانون خود را نیز دخیل می دانند و یا فقط مرگ برای همسایه است.
از این محفل می گذریم و در نشست بعدی که باز معاون اول رییس جمهور، را ملاقات کردم و دقایقی شاید نه چنان کوتاه را به همراه دیگران به شمول مهمان خارجی که سروقت در جلسه حاضر بودند و این وقت شناسی آن ها را دقیقا به نمایش می گذارد، انتظار کشیدیم. شاید 45 دقیقه انتظار، زمان کمی در افغانستان باشد، کسی که پهلوی چپ من در چوکی بود با کسی که طرف راست من در چوکی نشسته بود به پشتو حرف می زد و من احساس خوبی نداشتم و دل دل می کردم که جلسه را بدون اینکه آن را برای پوشش خبری بگیرم ترک کنم.
در این لحظه یکی از افراد گرداننده برنامه پشت مایک قرار گرفت و گفت به خاطر راه بندی بعضی از مهمان های ما در راه هستند و تا 10-15 دقیقهی دیگر به خیر می رسند. دو نفری که در اطراف من نشسته بودند با پوزخندی به هم نگاه می کردند و با نزدیک کردن سرهایشان به هم دیگر(با وجودی که من در وسط بودم) سخن می گفتند (البته به پشتو) مارشال که در راه بندی بند بماند معلوم می شود که کسی بالاتر و قویتر از او هم پیدا شده است من هم برای اینکه به آنها بفهمانم کمی پشتو می فهمم گفتم بله مارشال هم در راه بندی ممکن است بند بماند!
از آن جایی که کم حوصله هستم و از طرفی روز نیمهی شعبان هم بود و می خواستم کمی از نظر کاری مصروفیت کمتری برای خود دست و پا کنم و قصد داشتم که جلسه را ترک کنم که هیاهوی آمدن معاون اول از دروازه بلند شد و گاردهای مارشال صاحب، کوشش می کردند که کسی در دهلیز و سر راه مارشال صاحب قرار نداشته باشد به ناچار در آن جلسه ماندم. این بار یک کارگاه هماهنگی ملی، برای عرضهی خدمات صحی بود که روسای صحت عامهی 34 ولایت آمده بودند تا تجارب و افکار، مشکل ها، چالش ها و راهکارهای عملی برای عرضهی خدمات صحی با کیفیت را به بحث گفت و گو بگیرند. ثریا دلیل؛ سرپرست وزارت صحت عامه که به نظر من بانویی است متشخص و با وقار و گزیده و موجز نیز صحبت می کند، عنان صحبت را به مارشال صاحب داد. حرف آن همکار خبرنگارم یادم آمد که مارشال صاحب ملازاده است و گپ هایش همه گپ های ملایی. تاکید می کنم این گپ ها در جای خود، جایگاه خود را دارند؛ اما در محفلی که بحث علمی قرار است صورت گیرد، مناسب نیست. این بار هم صحبت به درازا کشید و مارشال صاحب از هر باغی گلی چید و تقدیم کرد؛ اما موضوعی که برای من جالب بود و هر لحظه توجه ام را به خود جلب می کرد یکی از محافظان مارشال بود که هیکل بزرگ و چاقی داشت، شاید یک صد تا یک صدو بیست کیلو وزن مبارکش می شد.
این محافظ قوی هیکل که پشت دروازه ایستاد بود و دستانش را از روی شکم به هم وصل کرده بود با چشمانش مراقبت همه جا و گویا بیش تر از همه جا متوجه ردیف جلوی من که بانوی خبرنگار از تلویزین یک به همراه یک بانوی دیگر که نمی شناسمش و نه می دانم که کجا کار می کند قرار داشت، بود و شاید حوصلهی آنها هم از صحبت های مارشال صاحب سر رفته بود و با چین و خم هایی که بر چهره می آوردند حالت درونی خود را بیان می کردند که محافظ مارشال این را درک کرده بود و متوجه آنها بود؛ تا اتفاقی رخ ندهد.
از ردیف های آخر صدای صحبت کردن یک نفر با تلفن می آمد که توجه همه را به خود جلب کرد در این جا بود که محافظ مارشال اشاره کرد و گفت :« تلفن را گل کو»
فضا به حالت قبل از صدای تلفن برگشت. باز سرها به طرف رو به رو بود و چشمها نیز؛ اما این که ذهن ها و فکرها کجا بود معلوم نیست. صحبت ها جنبهی خبری نداشت. این واقعیت بود رسانه ها دنبال خبرند نه قصه و حدیث و نصیحت. من باز هم تاکید می کنم این موضوعات بسیار مهم هستند؛ اما در جای خودشان. برای بانویی که من نه با نامش آشنا بودم و نه با محل کارش زنگ آمد. آن بانو دکمهی اوکی را فشار داد و شروع به صحبت کرد و گویا برایش اهمیت هم نداشت که در کجا قرار دارد و مرد رو به رویش یک محافظ قوی هیکل می باشد که مراقبت تمام حرکات است، در این زمان محافظ مارشال یکی و دو قدم جلو نهاد و گفت: «گل کو» اما بانوی مکرمه انگار که نه انگار که این اخطار بی ادبانه را شنیده است و من که شاهد صحنه بودم هم مراقب نگاه های محافظ مارشال که حرفش را نتوانسته بود به کرسی بنشاند رنگش سرخ و سیاه می شد؛ اما نمی توانست جلوی آن همه کمره از خود تحکم بیش تری به خرج دهد، بودم و هم بانوی خبرنگار را زیر نظر داشتم و به عاقبت کار می اندیشیدم که چه می شود بالاخره صحبت با تلفن به خیر ختم شد.
مارشال زیاد صحبت کرد اگر جرات می داشتم از جایم برمی خواستم و جملهیی را که در ذهنم بار و بار تکرار کرده بودم به مارشال صاحب می گفتم که مارشال صاحب گپ هایی را می گویی که خودت به آن عمل نمی کنی پس بس کن. اما این جرات را در خود ندیدم و سکوت کردم تا این که جلسه خاتمه یافت و خبرنگاران از راهی که آمده بودند رفتند، اما در سرک های شهر هم چنان راه بندی بود و رانندهی تاکسی که مرا به سمت دفتر می برد گفت :« یک ساعت است در گذرگاه راه بند است مالوم نیس چی گپ است.» گفتم مارشال صاحب برای سخنرانی به شفاخانهی ابن سینا آمده بود از این خاطر راه ها را بند شده است.














